تبليغاتX
https://www4.sendthisfile.com/api/transfer/download.jsp?t=1eOMVBkA6VOzf8IoiFQTpR49 غٍلت خوردن!
تمامی این شعر در ادامه ی نقطه چین روبه رو به وجود امد!
لبخند به لب
مثل مجسمه ای
همه ی دروبین ها از تو عکس میگیرند
تو بعد از عکست
باز میایستی
...میخندی
عکس هیچ عکاسی تاا زمانی که تو تکان نخوری
عکسی نیست که خودش گرفته
وقتی خودت هنوز عکسی
در هرکجا جهان که بایستی
با همه ی عکاس هایت لج کرده ای
اما ان ها فکر میکنند عکسهایشان به درد اینده میخورد
از عصر خود فراترند
و به تنهاییشان افتخار میکنند
و از ان به بعد
فقط از خودشان عکس میگیرند
و برای روزنامه ها اماده میکنند
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 14:53  توسط ارمان صالحی  | 

اینکه خوابت بیاید

طلسمیست

که کابوسهایت هر چه قدر ترسناک باشند

زخمی نشوی

نمیری

دیوانه نشوی

وقتی در خوابت غرق میشوی

بی انکه دیگر خوابت بیاید

طلسم شکسته میشود

کابوسهایت سمتت نمیایند

نمیتوانی به هیچ کابوسی دست بزنی

برای هیمن

هرگز از خوابهایت نخواهی پرید

  Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin:0in; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-ansi-language:#0400; mso-fareast-language:#0400; mso-bidi-language:#0400;}

هیچ کدام مردهای کابوس هایم

وقتی صدایشان را میشنوم

وقتی با ان ها میجنگم

وقتی با ان ها صلح میکنم

وقتی...

 

هیچ کدام زن های کابوسهایم

وقتی از ان ها سوال میپرسم

وقتی میبوسمشان

وقتی دوستشان دارم

وقتی میبینمشان

وقتی میروند

وقتی ...

زخمی که در کابوسها میزنند

انقدر سطحی نیست

که بیارزد به از خواب بیدار شدن

 

 

وقتی ترکم میکنند

 زخمی که در کابوس ها یمزند

اقنرد سزطحی نیست

که برزد به از خواب بیدار شدن

 

درین کابوس

اینجا کسی هست که حواسش نبوده

سیگارش را به من پرت کرده؟

میخواهم بترسم

و از خواب بپرم




+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 18:38  توسط ارمان صالحی  | 

تقدیم به شاااااااااااااعریی که وقتی برف امد روی ماشین ها برای صاحبانشان لبخند کشید 


1



برف ها عادت دارند

هر چه میبارانند

هرکس بردارد

دوباره ببارانند

وقتی لبخند ها و رد پاهایت را به برف هایشان اضافه کردی

خودشان پاک کردند

تا مجبور نشوند ان ها را هم ببارانند

 

 

باید بروی

و بگویی به اندازه ی همه ماشین هایی که لبخند میکشی

ادم برفی هایی درست میکنی

تا هرکس لبخند ها را پاک کرد

ادم برفی هایت لبخند ها را بکشند

اینطور

برف ها خودشان لبخند ها را پاک نخواهند کرد


2


Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

ژست گرفتن شکلی که میکشی

وقتی که برف ها میبارند باید سخت باشد

هربار بخواهد

لبخندش را

تغییر دهد

باید

برفهای جدید روی صورتش را هم بخنداند

و دفعه های بعد

برف های بیشتر

این شکل ها

حتما به نقاش ماهری مثل تو نیاز دارند

که از همان اول انقدر خوب برایت لبخند بزنند

که هیچوقت

لبخندشان را تغییر ندهند

و حتی وقتی هم کاملا برف رویشان نشست

هیچ وقت نفهمند این همه برف صورتشان را پوشانده


3





Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

لبخندهایی که میکشی

باید جایی باشد که برف نگهت داشته

هربار لبخندی میکشی

بعد که همه ی انجا را پر از لبخند کردی

سرتاسرش را سفید میکنند

تا باز همانجا بمانی

و نمیگذارند

از جایی که انتخاب کردی

تکان بخوری

تا اینکه در همان نزدیکی انقدر برف ببارد

که بتوانی ادم برفی بزرگت را بسازی

و باز همانجا بمانی

و کسی که از همه ی ادم ها بیشتر با برف ها بازی کند

از همه ی ان ها

کمتر رد پایش بماند

 

حالا

اینجا

هر کس

از کجا باید بفهمد این ادم برفی توست

وقتی رد پایت در اطرافش وجود ندارد؟

وقتی رد پایت را برف میپوشاند

شاید از لبخندهایی که کشیده ای....

 

4



Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

به درخت ها بگو

به مااشین ها

به سقف خانه ها

به چتر ها

بگو تا ما هستیم

گرفتن  برف ها

برای جمع کردنشان

برنده نخواهدتان کرد

برف ها میبارند تا سردرگم شوید

و وقتی هنوز بازی شروع نشده

انقدر بدوید

تا بیشتر برف بر شما بنشیند

و بازی

وقتی شروع میشود

که ما شروع کنیم

 5


این همه درپاهیامان را به برف گذاشتیم

این همه برای برف ها شکل کشیدیم

و بعد

مثل کسی که کاردستی هایی که راه میروند را

بچسباند به کاغذ

اقندر بارید

که کمرنگ شدند

به خود برف چسبیدند

و بعد گفت

حالا که باور کردید زنده اند

همه این برف ها را بردارید

و ادم برفی ها را بسازید

با ان ها حرف بزنید

حتی اگر جوابتان را ندادند

میشنوند

...............................

پی نوشت: شاعر بازی کنننن تا نباخته ای












+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 15:20  توسط ارمان صالحی  | 

اسمان اگر میخواست

برای صاف شدنش صبر کند

از هیچ ابری باران را نمیخواست

انقدر صبر میکرد که ابر ها گم شوند

برای همین

هرگز صبر نکرده

مه ها بالا بیایند

و بعد ببارند

جایشان میگذارد

تا زودتر صاف شود

مه ها  بارانی نمیشوند

 

 

برای دعاهای بارانی که خوانده ام

مه ها

از همه ی ابرها به من نزدیکتر بودند

پس دعا برای ان ها براورده شد

اما اسمان مه ها را بارانی نمیکند

ان همه دعا هدر رفت

بارانی لازم است

تا ابر ها را نزدیکتر از مه کند

 

 

انوقت

دعا ها برای ابرهای نزدیک شده اجابت میشود

هرچه قدر نزدیکتر شوند با باریدن

تندتر میبارند

تندتر

تندتر

تندتر

 ...

سیل

 

 

حالا که دعا برای هر بارانی

دعای سیل است

من از همه ی شاعرها

بیتشر شما را نفرین کرده ام

شسته شوید و گم شوید

در زیر اسمان صاف

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 2:45  توسط ارمان صالحی  | 

 

اول برگ ها را نجات میدهم بعد خودم را

این وعده میماند

حتی اگر برگ ها زرد شوند

حتی اگر برگ ها قبلش بمیرند  

وعده تغییر نمیکند....

چون  برگ ها هیچ وقت فرزندی ندارند

نمیشود نظر ان ها را پرسید

 

 

پاییز

سیل است

پاییز

زلزله است

پاییز

....

درخت ها حتی مرده هاشان هم سوار باد میکنند

کم مانده پرنده ها ها را هم  قبل از خودشان سوار کنند

برای فرار سوار شوید

نه دیگر...

برای خودتان جا نیست

 

بیایید به تماشا

اما قبلش پالتوهاتان را در بیاورید

تا جای ممکن لخت باشید

موهایتان را کوتاه کنید...

چون ممکن است باد را اشغال کند...

و بعد بدوید

تا با دویدنتان بادهایی به باد اضافه شود

به اندازه ی اضافه شدن یک درخت بدوید

به اندازه ی یک درخت بدوید

میفهمید که؟

شاید توانستم به زور خودم را در میان برگ ها و پرنده ها جا بدهم...

وزمستان

یکی از درختهایتان کم شود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 4:4  توسط ارمان صالحی  | 

 

(و خداوند فرمود

اتش را بر او سرد کنید )

 

حتی اتشی هم که از دستان تو بالا میرود  

باید جزیی ازین گلستان باشد

و ما نمیداینم

کدام معجزه ی توست

در اتش رفتنت

بی سوخته شدنت

یا گل چیدنت

بی کم شدن گلی ازین گلستان

 

 

گل ها را میچینیم

از معجزه ات کم میکنیم

با خود به اتاق هایمان میبریم

تبر بیاور

دعا بخوان

نفرین کن.........

وعده بده

اما کاش جای همه ی این ها

میی گفتی ما پیامبرانی شویم

تا بتوانیم گل ها را ببریم بی انکه گلی کم شود

 

 

( پناه میبرم از شر شیطان رانده شده به خدا

و خداوند

پیامبر نکرد هیچ کدام ان قوم را

مگر پسرش را

و سپس فرمود

ای ابراهیم

حال که  از گلهای تو با خود میبرند

به امر من

کعبه ای بساز که نتوانند اجری از ان بردارند

این گونه است حکمت خداوند بار تعالی

کافران را شاعرانی میکند که گل میچنند

و در حسرت پیامبر شدن میمانند

و خداوند عزیز و حکیم است )


اینبار دستانت را بالا بیاور

شعله ها به هیچ هیزمی رحم نمیکنند

من فرشته ای نیستم که دستت را بگیرم

میتوانم شعله ای باشم

که از کم اوردن هیزم میترسم

تا قبل از گل شدنم خاموش شوم

دستانت را بالا بیاوری

هیزمی جدا افتاده  میشود برای  من

من نمیتوانم مثل هیچ پیامبری صبور باشم

 

(پناه میبرم از شر شیطان رانده شده به خدا

و ابراهیم

دستانش را  بااااااااالا  نگرفت

و گفت من به خداوند خالق اسمان ها و زمین ایمان دارم....

یکی از شعله ها خاموش شد

گلی برای یکی از شاعران ان قوم کم امد

و اینگونه است

عاقبت قوم متکذبین

و خداوند عزیز و حکیم است)



........................................................

.....................................



+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 4:6  توسط ارمان صالحی  | 

با اینکه

ماشین کنترلیم

مرا سوار خودش نکرده

دارم به او در پیچیدن هایش کمک میکنم

 

شانس اورده ام

این کنترل از راه دوراست

اگر نزدیک تر بوم

میفهمید

من همان کسی هستم که  مرا اذیت کرده

حالا دارم باز کمکش میکنم

 

انوقت

فکر میکرد قرار است اسباب بازیش باشم

هرکار کند

باز برگردم

مثل کیسه بکس

مثل عروسکی که دل روده اش را درمیاورند

مثل سربازهایی که پرت میوشند

مثل...

 

دور میزد

و مرا زیر میکرد و انتظار داشت باز بلند شوم

و باز خودم را جلویش بنیدازم

 

کنترل از راه دور

مرا برای همه ی ماشین هایم غریبه کرده است

حالا که حتی ماشین ها یم هم مرا نمیشناسند

میتوانم انقدر بازی کنم

که گم شوم

و هرگز مرا پیدا نکنید...

حتی اگر  همه ی ماشین هایم جواب سوال هایتان را بدهندا!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 21:12  توسط ارمان صالحی  | 

ونگوگ گوشش را میبرد و برای معشوقه اش میفرستد

1

معشوقه ات فکر میکند

گم کرده بودی گوشت را

یابنده

در بین ان همه صدا در گوشت

فقط صدای او را شناخته

برایش پست کرده

مثل کارت شناسایی گم شده ای

حالا فریاد میزند در گوشت

به صدایم فکر نکن

دردر سر درست میکنی

پس میفرستد برایت گوش را

 

2

ونگوگ

در خیالش صدای تو را میشنید

ترسید بفهمی

دیگر نه اواز بخوانی

نه حرف بزنی

نه معاشقه کنی

گوش هایش را برای تو فرستاد

تا پیش خودت باشد

حتما به پستچی هم سفارش میکند تا بگوید این گوش سالها در راه بوده و جز صدای نامه ای رسیده برایتان چیزی نشنیده ولی صاحب گوش نامه ای نداشته برایش صد ها نامه بفرستید لطفا

 داستانی از من در سایت ادبی دوات(رضا قاسمی)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 2:9  توسط ارمان صالحی  | 

هربار دارکوب ها بخواهند جلوی فرشته ها خودنمایی کند

برای نمایششان

پینوکیو باید قصه ای دروغ سر هم کند

انقدر قصه های دروغ پینوکیو را

برای نمایششان

به صحنه برده اند

که حالا خودشان پرنده هایی در قصه های خیالی به حساب میایند

 

ما دارکوبها را دیده ایم

پس میتوانیم پرنده های خیالی دیگر هم بببینیم

حتی فرشته ها را

فقط کافیست

یکی ازین درختها را انتخاب کنی

تا رد منقار های دارکوبی را بر ان دنبال کنی
+ نوشته شده در  جمعه سی ام مهر 1389ساعت 16:41  توسط ارمان صالحی  | 

1

 

شب میتواند انقدر ساکت باشد

که حتی ماه هم خوابش بگیرد

نصف تنش را در تاریکی فرو کرده باشد

تا حس کند

کم شدن عمق تاریکی را  

روز که نزدیک شد

بیدارش کند

 

در ازای هر ماه کاملی

دیوانه ای است که با او حرف زده

بیدار نگهش داشته

دیوانه ها هم لازمند

اگر ان ها نبودند

ما ماه کامل نداشتیم

 

 

2

 

 

وقتی ماه را نیمه میبینم

میخواهم دیوانه شوم

انوقتست که چندین ستاره را روی نیمه ی تاریکش میریزم

همه چیز طبیعی میشود

مثل دامی که رویش علف ریخته اند

همه تان فکر کنید به اندازه ی عمر این ستاره ماه کامل نشده است

و فکر کنید

شب ها ازین به بعد

غم انگیز تر میشود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 16:6  توسط ارمان صالحی  |